محمد کاظمی الموتی
31 ساله از تهران
درخواست دوستی
ارسال نامه

اداشم تازه نامزد کرده بود یه روز سراسمیه اومد تو اتاقم و گفت


-آبجی جون! این لباس بهم میاد؟


گفتم: آره! خوبه


یه نگاهی به سر و وضعش کرد و گفت:


-نه! خودم به دلم نمی شینه


رفت بیرون و دوباره اومد

 

-این یکی چی؟ بهتر نیست؟


با لحن خاصی بهش گفتم: اینم خوبه! خوشتیپی بابا


انگار خودشم کلافه شده باشه ، گفت:


-آخه می ترسم خوشش نیاد


گفتم:کی خوشش نیاد؟


گفت: سارا دیگه ! امروز باهاش قرار دارم. می خوایم بریم رستوران 


سارا نامزدش بود. تازه فهمیدم چرا اینقدر جلز و ولز می کنه


خلاصه با بدبختی یه لباس پوشید بعد موهاش رو سشوار کرد ادکلن زد هزار بار رفت جلو آینه و به خودش نگاه کرد که مبادا موهاش کمی جابجا شده باشه یا خط اتوی لباسش بهم ریخته باشه هر چند دقیقه یه بار هم به ساعتش نگاه می کرد و می گفت: آخ ... آخ دیر شد


خلاصه ساعت ده صبح خدافظی کرد که بره


گفتم: داداش! مگه نمی خواین ناهار رستوران باشین؟ چرا اینقدر زود میری؟


گفت: اتفاقا ساعت دوازده قرار دارم


گفتم: وا! دو ساعت مونده ، یعنی رستورانش اینقدر دوره؟


گفت: نه اتفاقا! یک ساعته میرسم


گفتم : پس چرا الان می خوای بری؟

گفت: آدمیه دیگه ! یهو دیدی ماشینم خراب شد ، یا اتفاقی افتاد ، نمی خوام دیر برسم. زودتر برم بهتره


با عجله و نفس نفس زنان کفشاش و پوشید که بره


گفتم : بابا چه خبرته! چرا اینقدر هیجان داری حالا؟


گفت: دارم میرم پیش عشقما ! توی پوست خودم نمی گنجم ! کاش زودتر این دو ساعت بگذره ، کنارش بشینم و حرف بزنم.


گفتم: غصه نخور! دو ساعت دیگه به آرزوت میرسی!



گفت: تو دل من نیستی که ! برا من یه عمر می گذره این دو ساعت! تازه وقتی هم وقت قرار می رسه مث باد می گذره


16.gif


خلاصه داداشم رفت اونقدر هیجان داشت که چند ساعتی ذهنم رو مشغول خودش کرد

داشتم با خودم فکر می کردم که دیدم صــــــــــدای اذان میاد


تا صدای اذان رو شنیدم دلم گرفت یعنی دلم برا خــــــــدا سوخت...


Iran-Love-2274-368fcc


گفتم ما آدما برا معشوقه زمینی مون اینقدر به خودمون می رسیم ، دل تو دلمون نیست که وقت قرارمون برسه و بریم کنارش اما معشوق آسمونی مون روزی چند بار ما رو به حرف زدن با خودش دعوت می کنه.


بعضی ها که با گستاخی اصلا دعوتش رو نمی پذیرن


بعضی ها بی حال باهاش حرف میزنن


بعضی ها....


با خودم گفتم: اگه دادشم نمی رفت سر قرار چی میشد؟ دعواشون میشد؟ جدا میشدن؟

خب طبیعی بود بینشون شکرآب بشه یا دلخوری پیش بیاد...



اما خدا جون ! تو گفتی من عاشق بنده هامم. حتی اونایی که هنوز دعوتم رو قبول نکردن هم با آغوش باز می پذیرمشون...



خدای خوبم تو گفتی: من چشم انتظارم که بنده هام بیان سراغم. حتی اگه یه عمر بهم دهن کجی کرده باشن...



دلم برا غریبی ات سوخت خــــــــــدا! هم برا اینکه من و امثال من با بی ذوقی و بی میلی میایم باهات حرف می زنیم


هم به خاطر دهن کجی بعضی ها که اصلا نمیخان دعوتت رو بشنون



کاش یه بار هم که شده با همون هیجانی بیایم سراغت که داداشم برا دیدم معشوق زمینی اش داشت


کاش...



ی‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ اوضاع رابهم ریخته بود.وقتی پدرواردشد،مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدرکه خستگی داشت، شلاق را برداشت. پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد. شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله» هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست. مرحوم حاج اسماعیل دولابی

13ab959779beccf1b15c37634e836c2c-300

هرکه دارد هوس کرببلا بسم ا...


باز نشر یادت نره






به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد

نگهم خواب ندارد

قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد

 شب من روزن مهتاب ندارد

همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد

 تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی تو کجایی؟




 
 
 

تبلیغات: